شادی صدر، وکیل و فعال حقوق زنان در ایران، برنده جایزه «لاله حقوق بشر»
هلند شد.۱۱۶ نفر از ۶۳ کشور، نامزد دریافت این جایزه بودند که وزارت خارجه
هلند، شادی صدر فعال حقوق زنان را شایسته دریافت آن دانسته است.
سال گذشته، ژوستین ماسیکا فعال حقوق زنان از کنگو، برنده اولین جایزه
«لاله حقوق بشر» شده بود.
شادی صدر دومین فردی است که موفق به دریافت این جایزه میشود.
Iranian women receive Lech Walesa Prize
شادی صدر، لادن و رویا برومند(بنیانگزاران بنیاد عبدالرحمان برومند)
برای کوشندگی حقوق بشری برندهی جایزهی لخ والسا شدند
خیانت
دوست ام گریه می کند. شوهر خواهرش به خواهرش خیانت کرده .
البته خواهرش دو سال است که می داند و تازه به دوست ام گفته.
می پرسم چرا خواهرت طلاق نمی گیرد؟ می گوید خانه دار است و
نمی خواهد سربار پدر و مادرم باشد.
بیشتر که پرس و جو می کنم، می فهمم خواهرش قبلا کارمند بوده و
به درخواست شوهرش خانه نشین شده.
متاسف می شوم برای تمام زنانی که هویت و شخصیت و آینده خود را
می دهند تا سایه مردی را بخرند، مردی که سایه اش با چرخش آفتاب
می چرخد و می گریزد.
این روزها دارم پایان نامه ام را کار می کنم. آنقدر موضوع ام به زنان مربوط
است که هر کسی به من می رسد می پرسد مطالعات زنان می خوانی؟
نه. ولی زنان ـ و خودم ـ یکی از دغدغه های همیشگی من بوده .
امیدوارم بتوانم تا اواسط مهرماه از پایان نامه ام دفاع کنم.
عنوان پایان نامه ام جایگاه حقوق اجتماعی زنان در وبلاگ بلاگرهای زن است.
آقایون !خانوما! ما وزیر زن نخواستیم. به پیر به پیغمبر نخواستیم. آخه تصدق سرتون
این سه تا وزیری که معرفی کردین به غیر از این که یکی دو دهه مارو عقب ببرن چه
دری از ما دوا میکنن؟
این از خانم آجرلو که با زدن مهر تایید روی چند همسری، سعی داشتن به ترویج
گیس و گیس کشون کمک کنن، این هم از خانم دستجردی که با تقسیم محیط
بیمارستان هزینه های اضافی دیوارکشی و پرده کشی رو به دولت تحمیل میکردن
باز با این سوسن خانم می شه کنار اومد. البته اگه یه خورده مدرکش مرتبط تربشه...
حالا از ما گفتن بود. فردا نگین نگفتن.
پیام تبریک
ارغوان رضایی، تنیس باز ایرانی الاصل فرانسوی، چهارشنبه شب و در
مرحله دوم مسابقات تنیس جام راحرز در تورنتو، موفق شد دینارا سافینا،
تنیس باز شماره یک زنان جهان را شکست دهد.
ای ول. دمت گرم.
......پروین اعتصامی
زن در ایران پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگ اش اندر کنج عزلت می گذشت
زن چه بود آن روزها، جز آن که زندانی نبود
کس چو زن اندر سیاهی قرن ها منزل نکرد
کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود
درعدالت خانه انصاف زن شاهد نداشت
در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود
دادخواهی های زن می ماند عمری بی جواب
آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود
بس کسان را جامه و چوب شبانی بود لیک
در نهاد جمله گرگی بود چوپانی نبود
از برای زن به میدان فراخ زندگی
سرنوشت و قسمتی جز تنگ میدانی نبود
نور دانش را زچشم زن نهان می داشتند
این ندانستن زپستی و گران جانی نبود
میوه های دکه دانش فراوان بود لیک
بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود
در قفس می آرمید و در قفس می داد جان
در گلستان نام از این مرغ گلستانی نبود
..( دیوان اشعار، نشر روایت، بهار 1373، ص227)
این هم از انتخابات. که حضور زن ها در ستادهای مرکزی انتخابات ممنوع
اعلام شده است.در حالی که سالها قبل وقتی الیمپ دوگوژ اعلامیه حقوق
زنان را منتشر کرد در ماده ده آن خاطرنشان شد: «وقتی زن حق دارد اعدام
شود پس باید حق داشته باشد که پشت تریبون قرار بگیرد»

این تصویر مربوط به دورتی کرافت هاجکین( dorthy crowfoot hadgkin )
است که در 1964 برنده جایزه نوبل در رشته شیمی شد.


انجمن برق زنان در 1924 به وسیله کارولین هاسلت (carolin haslett )که خود مهندس بود
در انگلستان تاسیس گردید. در حالی که همکاران مرد او به موضوع فروش و سرویس توجه
نداشتند، هاسلت زنان را تشویق می کرد که درخرید و به کار گیری وتعمیر و نگهداری وسایل
برقی خانگی پیش قدم شوند.او کتابی به نام «کتاب دستی برق برای زنان» نوشت و انجمن
او دوره هایی برای معلمان علوم خانگی تشکیل داد که در آنها بر نقش بالقوه برق در کمک
به آزادی زنان تاکید می شد .

زن و قدرت
کتاب «زن وقدرت» پردیس قندهاری راخواندم. مصاحبه ای با سه نسل از زنان تهرانی است.
چندنکته جالب به ذهن ام رسید:
۱-انگار بیشترین ظلم را همیشه زن ها به زن ها می کنند.(برای مثال مادرشوهر به عروس
...یا خود زن ها که همدیگر را بابت به دنیا آوردن کودک دختر شماتت می کنندو...)
۲-انگار زن های خانه دار به برتری مردها اعتقاد دارند که آنها را ازانجام کار درخانه که خود
نیز آن را کاری درجه دو می دانند منع می کنند.
۳-کار خانه با تکرار ی که در آن نهفته است هیچ چیزی درباره خود فرد به او نمی آموزد.
۴-اشتغال زنان اگرچه امروزه پذیرفته شده تر است اما هنوز منوط به انجام کامل کارهای
خانه است.در واقع اشتغال به بهای دوبرابر شدن مسئولیت های زن قابل قبول می باشد .
۵-ازدواج یعنی بازتعریف هویت زن بنابه خواست شوهراگرچه در دوران مجردی هم پدر یا
برادر نمایندۀ تام الاختیار سنت هستند .
میان این سه چهره،چهره پدر ،آموزگار و شوهر، وجه مشترکی وجود دارد
خداوند ما را از شر امتحان ،وکسانی که امتحان می کنند محفوظ نگه دارد
... صفحه ۱۰۰،دیوانه بازی
شخصیت اول رمان کریستین بوبن در کتاب دیوانه وار معتقد است ازدواج هنوز برای
یک زن بهترین وسیله برای ناپدید شدن است...ولی به نظر من تنها راه ازدواج کردن
ناپدید شدن است....

فرخ رو پارسا : اولین وزیر زن در تاریخ سیاسی ایران که در عصر پهلوی دوم
ودرزمان صدارت امیر عباس هویدابه عنوان وزیر آموزش و پرورش انتخاب شد.
فکر می کردم باید از خودم شروع کنم. می دانستم برای تغییر دادن بعضی چیزها
باید هزینه داد و بنا را بر این گذاشته بودم که اگر این هزینه را بدهم کسانی خواهند
بود که دست ام را بفشارند و همراهم باشند.فکر می کردم می ارزد...
بیهوده می اندیشیدم. تازه فهمیدم کسی که بخواهد از خودش شروع کند فقط یک
بازنده است. برچسب می خورد.بدنام می شود . رانده می شود...حالا می خواهم
عاقل باشم. می خواهم مثل خیلی های دیگر حرف بزنم و عمل کردن را به دیگران
بسپارم...دیگرانی که می دانم مثل من دیر یا زود داغ ننگ خواهند خورد. دیگرانی که
دیر یا زود تا آخرین سنگر جهان عقب خواهند نشست...
من يك زنم
يك زن ايراني
دست و پا بسته به حجابي خيالي
زني كه كوته فكر خوانده شده ام
زني كه شوهرم به من درجه " بچه بودن" ميدهد
و مي گويد : بچه ها در خانه هستند !!!
_ غذا درست كردند
رفيق شام بيا خونه ما ! _
زني كه سالهاست نظرش را نپرسيده اند
من
زني كه پيرم و فرسوده
از چشم همسر افتاده
زني در صف نانوايي
در قصابي
_ خانم از كدوم قسمت ران بدم ؟!!!!! _
زني هستم سراسر عمرم
به توهين گذرانده
زني كه بيرون خانه كار مي كنم
براي در آوردن يك لقمه نان حلال
به اين خيال كه دستم در جيب خودم باشد !
كار ميكردم:
در اتاقي كوچك
در پستويي نرم
در كارخانه اي دور
دركارگاهي پر از مرد!
در اداره اي بي اهميت
در خانه يك سالمند
پرستاري كه شب تا صبح پست داد
زني كه دوشادوش مردش فرش ميبافت
زني كه كودكش را ترو خشك ميكرد
من زني هستم مثل صدها زن ايراني
كه هيچ گاه
چه در خانه
چه ؛ كارخانه !
به حقش نرسيد
و به بهانه زن بودن
دستمزدش را نيمه دادند
من
زني هستم
در ميان زنان ديگر
زني كه عاشق كارش بود
و براي يك لقمه نان حلال
حاضر بود حقوقش را نيمه بدهند !
اما
من
قيام كردم تا ثابت كنم من يك زنم !
حقم را كامل خواستم
و اينك
تمامي شاهي به شاهي دستمزدم
در يك ورق پاره " حكم اخراج " به پايان رسيده
آري
من يك زنم
يك زن ايراني
كه ساليان سال است
حقش را خوردند
و هر وقت سخني گفتم :
بي حيايم خواندند
و با بي شرمي گفتند:
تو را چه دخالت در كار مردان؟!
لياقتت همان شستن كهنه كودك است !!!!!!!!!
. ......از وبلاگ مرضیه،دوست عزیزم
http://zolm-name.blogfa.com/
دست هایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشم هایم پایین
عشق را کجای دلم پنهان کرده ای که:
هیچ دستی به آن نمی رسد
..... غزل تاجبخش
یکی از نامه های عاشقانه من
سلام عزیزم. اصلا روی این که جوراب هایت را بشویم یا برایت قورمه سبزی بار بگذارم
حساب نکن.امیدوار نباش همزمان که حرفهایت را -که بوی گند روشنفکری می دهند -
گوش می دهم ،گرد و خاک میز را بگیرم و برایت چای داغ بیاورم.
با این که خیلی برایم عزیزی و آن ژست متفکرانه ات رامی پرستم اما هنوز نتوانسته ام
فلسفه بعضی چیزها را که احتمالا دست نوشته تو و امثال توست توی مخ ام فرو کنم.
هنوز نمی فهمم چرا اینگونه شد که من زیردست شدم و تو بالا دست. هنوزنمی فهمم
چرا تو روزنامه خواندی ومن با روزنامه باطله هایت شیشه پاک کردم.هنوزنمی دانم چرا
تو کتاب نوشتی و من کتاب تو را خواندم.
نه.نمی دانم چرا این گونه شد.ولی نمی خواهم این گونه باشد.
آه عزیزم..آشپزخانه دیگر مکان مقدسی برایم نیست.دیگر نمی توانم با سابیدن دیگ و
پاک کردن لپه،عمرم را دوربریزم. دیگر نمی توانم در افسون چشم هایت که می دانی
همه دنیای من اند رام باشم و بگویم برای تو ، فقط و فقط به خاطر تو از ابتدایی ترین
حقوق ام می گذرم:از اندیشیدن!
عشق اول و آخرم.امیدوارم درک ام کنی. امیدوارم برای یک مدت کوتاه هم شده فرصت
بدهی تاریخ خودم را خودم بنویسم. تاریخ زنان را .تاریخی بدون تحریف.بدون سانسور.
بدون دخالت.بدون استثمار و استحمار....

زیپی متولد 8 ژانویه سال 1958 در تل آویواست.وی دختر ایتان لیونی و صهیونیستی راستگرا و مامور سابق سرویس اطلاعاتی اسرائیل است .بعد از تحصیلات مقدماتی به بخش ویژه آموزش افسران زن درارتش پیوسته و بعدا وارد دانشگاه بارایلان درتل آیوو شد و حقوق خواند.حین تحصیل به خاطر تسلط به دو زبان انگلیسی و فرانسه وارد سازمان جاسوسی اسرائیل( موساد )شد و کا ردربخش اروپایی این سازمان را تا 1984 ادامه دادوبعد از آن به عنوان وکیل وارد حزب لیکود شد که پدرش رهبر برجسته آن بود. در سال 1999به عنوان نماینده حزب لیکود وارد پارلمان رژیم صهیونیستی شد. آریل شارون نخست وزیرسابق،او را به عنوان وزیربه کابینه برد وبا تشکیل حزب کادیما لیونی از چهره های برجسته آن شد.این زن مخالف عقب نشینی از سرزمین هایی است که اسرائیل اشغال کرده.او برحفظ شهرک های صهیونیست نشین تاکید دارد.
چیزی مسخره
در دوستی ماست
از من می خواهی که
جامه ی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو
عطر آگین سازم
و دایره المعارف بریتانیکا را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش فرا دهم
به شرط اینکه
همانند مادر بزرگم بیندیشم!!
از من می خواهی که پژوهشگری چون
مادام کوری باشم،
و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو
چونان لوکریس بورگیا
هم بدین شرط
که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعه عدویه...؟
اما فراموش کردی که به من بگویی
چگونه...
شعری از خانم " غاده السمان " شاعر سوری در کتاب "زنی عاشق در میان دوات"
رخساره قائم مقامی با فیلم مستند «سیانوزه»دیپلم افتخار بخش فیلم سازان
جوان جشواره مستندو انیمیشن لایپزیک آلمان را به دست آورد.سیانوزه مستندی
درباره زندگی جمشید امین فر نقاش خیابانی ساخته شده است . در این فیلم
نقاشی های جمشید فر به صورت انیمیشن درآمده اند .
یا مرگ یا شکستن پیمانه سکوت
اندیشه ام به اوج دو راهی رسیده است
در های و هوی یاد تو پرسم زخویشتن
آیا ندای قلب مرا او شنیده است؟
....طاهره صفارزاده
عیسی به کوه زیتون برگشت ولی صبح زود روز بعد ،باز به خانه خدا رفت .مردم دوباره دور او جمع شدند .عیسی هم نشست و با ایشان مشغول صحبت شد. درهمین موقع سران قوم و فریسی ها زنی را که در حال زنا گرفته بودند کشان کشان تا جلوی جمعیت آوردند و به عیسی گفتند:«استاد ما این زن را وقتی گرفتیم که زنا می کرد. مطابق قانون موسی باید کشته شود ولی نظر شما چیست؟» آنها می خواستند عیسی چیزی بگوید تا او را به دام بیاندازند و محکوم کنند. ولی عیسی سر را پایین انداخت و با انگشت روی زمین چیزهایی نوشت. سران قوم اصرار داشتند به آنها جواب دهد. پس عیسی سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود:«خیلی خوب آنقدر به او سنگ بیاندازید تا بمیرد .ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خودش تا به حال گناهی نکرده باشد.»بعد سر را پایین انداخت و به نوشتن روی زمین ادامه داد. سران قوم از پیر گرفته تا جوان یکی یکی بیرون رفتند تا این که عیسی ماند و آن زن، در مقابل جمعیت. آنگاه عیسی بار دیگر سر را بلند کرد و به زن گفت:«آنهایی که تو را محکوم کرده بودند کجا رفتند؟حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند. » زن گفت : «نه آقا. » عیسی فرمود: «من تو را محکوم نمی کنم .برو و بعد از این گناه نکن....»
......به روایت یوحنا روایت انجیل از سنگسار ص125
پروبال ما شکستند و در قفس گشودند.....
این هم بازی جدید.طرح داده اند برای تولد و تحصیل و زندگی دختران در یک شهر.کمسیون آموزش زحمت این کار را کشیده واگر تصویب شود سازمان سنجش و دانشگاه آزاد موظف اند دختران را در دانشگاههای نزدیکی محل سکونتشان قبول کنند... واقعا نمی دانم ما زن جماعت چه کار باید بکنیم تا دست از سرما بردارید و این همه پاپیچ ما نشوید.این همه به بهانه امنیت روحی و جسمی ما ،قفس روی قفس نسازید و به ما نفروشید.
با با !مگر منشور حقوق بشر من و تو را مساوی ندانست.پس تو چطور به خودت حق می دهی به بهانه مصلحت و منافع من ،مرا از ابتدایی ترین حقوق ام حق آزادی و اختیار محروم کنی. این طرح اگر هم پذیرفته شود من قبولش ندارم. هیچ دختر و زن آزاده ای هم قبولش ندارد. چطور یک مجلس مرد که محصول تاریخی سلطه مردان بر زنان است به خودش حق می دهد برای آینده و زندگی من تصمیم بگیرد. اگر کسی در این مورد صاحب حق است ،من ام و خانواده من .
به جای این کارها سیرم کن تا گرسنه نمانم. شغلی برایم مهیا کن تا بنده نمانم.به آزادی و عزت نفس ام بها بده تا کودکان آزاده ای بار بیاورم. پروبال ام بده تا روی زمین نمانم... اینقدر قفس نساز تا به مشتری دائمی ات بفروشی...دیگر ما زنان و دختران خریدار عمده و خرد هیچ قفسی نیستیم....مباد روزی که آزاد نباشیم.
من
دریایی را می شناسم
که هر قطره اش برای غرق شدن کافی است
و اقیانوس
هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
... مهنازچالاکی،ازکتاب بدون هیچ تولدی
روایت ما از المپیک...
تا حالا فکر کرده اید چرا تلوزیون ما بیشتر از همه فیلم های دیگرجهان ،فیلم های عهد بوق ژاپن و کره وچین را نشان می دهد؟شاید برای این که اگر قرار باشد فیلمی مثل بیل را بکش را نمایش بدهند که یک بارالبته درسینما قدس خیابان ایران زمین پخش شد و من رفتم و آنقدر سانسورشده بود که نه من که هیچ کس دیگر نفهمید چی به چی بود.عمق جراحی تا به حدی بود که نمی شد با حدس زدن وخوانش بین سطورهم چیزی فهمید..ولی فیلم که پاسیفیکی باشد و به آسیای جنوب شرقی و هرنوع چشم بادامی دیگرمربوط باشد ازاین جراح بد دست درامان است.چرا؟چون چشم بادامی هاهم مثل ما حداقل در فیلمهایی که روایت سنتی دارد به حفظ حجاب و قیود اخلاقی معروف اند.حالا این سانسورتاجایی میرسد که مثلادرمورد همین المپیک اخیر هم ما ازتلوزیون خودمان هیچ زن ورزشکاری را نمی بینیم .این غیبت اگرچه جنبه ایدئولوژیکی دارد اما آیا فرهنگ ،غیبت زنان را باز سازی نمیکند بدترازآن، آیا میشود همیشه به همین روال ادامه داد و آیا این به منزله تحریف واقعیت های اجتماعی نیست.واقعیت هایی که معلوم نیست کجا باید به تصویر کشیده شوند. البته که من و هیچ انسان سالمی از زیرسوال رفتن ارزش های خود لذت نمی برد اما آیا این پایبندی به اخلاقیات باید به قیمت حذف زنان ازهمه صحنه های زندگی(به جز آشپزخانه) تمام شود؟
صد سال زود یا صدسال دیر؟
سومین نشریه تخصصی زنان در ایران، زبان زنان نام داشت که در سال 1298
شمسی دراصفهان چاپ می شد و به سیاست و امورجامعه هم می پرداخت.
مدیر این نشریه خانم صدیقه دولت آبادی بود که به دلیل جو سنتی اصفهان
مورد اذیت و آزارهای زیادی از جمله سنگسارکردن خانه اش قرارمی گرفت با این
همه چون معتقد بود باید در برابر دروغ گویان و تاریک منشان و آزادی شکنان
ایستادگی کرد علارغم تمام سنگ اندازی ها به کار خود ادامه می دادتا این که
درنهایت به دلیل چاپ مقاله ای برعلیه قرارداد 1919 روزنامه اش توقیف شد.
رئیس نظمیه به هنگام ابلاغ توقیف به خانم دولت آبادی گفت:
- خانم!شما صدسال زود به دنیا آمدید.
دولت آبادی جواب داد:
-آقا !من صدسال دیر متولد شدم درغیراین صورت نمی گذاشتم امروززنان
چنین خوارو خفیف و درزنجیرمردان اسیر باشند....
چشم صبح...
ماتا هاری رقاصی هلندی _جاوه ای بود که گفته می شود برای آلمانی ها جاسوسی میکرد و اززیبایی خود برای افشای اسرار نظامی مردان استفاده می کرد. ماتاهاری با موفقیت به کارخود ادامه میداد تا اینکه عاشق یکی از قربانیانش شد وآلمان ها مجبورشدند وی را تیرباران کنند.... اما واقعیت این است که جرم این زن که نام واقعی او گرترود مارگارت رزله (۱۹۱۷ـ۱۸۷۶) بود ، هیچ گاه اثبات نشد و عملیات جاسوسی وی هرگز افشا نشد . تنها چیزی که درباره این زن مسلم است رویارویی شجاعانه ماتا هاری دربرابر مرگ است که اجازه نداد هنگام اعدام در برابر جوخه چشم هایش را ببندند.او شجاعانه در برابر جوخه اعدام ایستاد و بعد از مراسم تیرباران در حالی که به صورت اعدام کنندگان اش نگاه می کرد جان داد. تنها درخواست او قبل از مراسم،نوشتن نامه بود.ماتا هاری در زبان جاوه ای به معنی چشم صبح است....
پانته آ
پانته آ زنی که از حیث زیبایی مثل و مانند نداشت ، جزء غنایمی بود که پس ازشکست مادها دراختیار کوروش قرارگرفت.اما کورش به جهت احترامی که برای وی و شوهرش قائل بود، اورا به فردی آراسپ نام سپرد تا ازاو مراقبت کند، ولی آراسپ عاشق او شد و...چون ماجرا به جاهای باریک کشید پانته آ کورش را ازماوقع آگاه کرد. کورش آراسپ را سرزنش کرد و همین باعث شدتا پانته آ در مقام قدردانی کسی را نزد کورش بفرستد وبه او پیغام دهد که:« اجازه بده کسی را به دنبال شوهر خود بفرستم، وقتی آمد خواهی دید کسی برای توصمیمی تر و خدمتگزارتراز او نخواهد بود.او می تواند برای تو متحد خوبی باشد.»
وقتی آبراداتاس نزد همسرش آمد،پانته آ به اوگفت:«اگرزنانی هستند که شوهرخویش را بیش از خودشان دوست دارند من گمان می کنم که یکی ازآنان باشم ،قسم به عشق من نسبت به تو و عشقی که تو به من داری،ترجیح می دهم تو را زیرخاک مانند یک سرباز نامی ببینم تا این که با یک مرد بی شرف زندگی بی نام را به سربرم .این حق کورش است که حق شناسی ما را ببیند، وقتی من اسیر و برده او شدم نه تنها مرا به عنوان برده ندانست بلکه مرا برای تو حفظ کرد.» آبراداتاس درجواب گفت:«امیدوارم چنان شود که شوهری لایق برای تو ودوستی درخوربرای کورش باشم…».
آبراداتاس در جنگ مردانه جنگید و کشته شد،چون خبر به پانته آرسید خود رابه جسد شوهر رساند و سراو به زانو گرفت،سپس به بهانه این که می خواهد تنها برای شوهرش سوگواری کند همه را از آنجا دورکرد. فقط دایه اش را نگاهداشت وبه او گفت:« پس ازاین که من مردم جسد من و شوهرم را با یک قالی بپوشان». دایه اش هرچه تلاش کرد او را ازاین اقدام منصرف کند موفق نشد وپانته آ با خنجری که از دیرگاه با خود داشت ضربتی به خود زد،سر را به سینه شوهرگذاشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.چون خبر به کورش رسید با دلی دردناک و پراز حس تقدس، دستور داد مقبره ای برای زن و شوهربسازند و برستونی سنگی اسم آن دو را حک کنند.
آرزوی من آزادی زنان ایران وتساوی حقوق آنها با مردان است. من به رنجهایی
که خواهرانم دراین مملکت در اثر بی عدالتی مردان می برند کاملا واقف هستم و
نیمی ازهنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار می برم...
......از نامه فروغ فرخزاد به مجله امید